کویر مرنجاب

09/10/2011 at 4:07 ب.ظ. (ایرانگردی)


چند سالی با بچه ها برنامه های یک روزه می رفتم، اکثراً کوه های تهران و اطرافش؛
آذر ماه سال 85 بود که یک برنامه ی دو روزه ی کویر گذاشتن، خیلی دوست داشتم که بتونم تو اون برنامه شرکت کنم می دونستم که شبهای کویر خیلی دیدنیه. اجازشو از بابا گرفتم و صبح یک روز 5 شنبه با یک مینی بوس حرکت کردیم.
رسیدیم و چادرها رو علم کردیم، هوا سرد بود و خیلی باد می اومد، برای شب دور آتش نشستیم، تو جمعمون آقایی بودن که با ساز و صدای گرم و رساشون جمع ما رو حسابی گرم کردن.
سکوت و آرامش اون محیط رو عده ای از ارازل و اوباش که با چند موتور اومده بودن حسابی بهم ریختن، بطوریکه تا صبح دنبال هم می کردن و به هم بد و بیراه می گفتن و اصلاً عین خیالشون نبود که مردم خوابیدن، طرفهای صبح بود که سرپرست عصبانی ما از چادرش اومد بیرون و شروع کرد به دعوا و مرافه که این چه وضعیه…
شب نتونستیم خوب بخوابیم هم بخاطر سرما و باد زیاد و هم بخاطر سر و صدای اون مزاحم ها.
بعد از خوردن صبحونه، رفتیم برای پیاده روی تو کویر. حدود دو ساعتی راه رفتیم تا رسیدیم به تپه های شنی، کفش هامون رو در آوردیم و پا برهنه تو شنها راه رفتیم.
اولین باری بود که می اومدم کویر و فهمیدم که کویر و بخصوص شب های کویر رو خیلی دوست دارم فقط به شرطی که هوا در اون حد سرد نباشه و آسمون صاف باشه تا بشه ستاره ها رو تماشا کرد و لذت برد.

پیوند پایدار نوشتن دیدگاه

45 روز در کنار خانواده و دوستان

05/10/2011 at 10:50 ب.ظ. (روزهای دور از خانه D:)

بعد از امتحانات ترم دوم بود که می خواستم دنبال یک کار دانشجویی بگردم ولی با تماسهای خانواده و بخصوص برادرم که می خواستن سری بهشون بزنم و نگران هزینه سفر هم نباشم؛ از خدا خواسته مشغول جمع و جور کاری شدم؛ خیلی بیقرار بودم؛ بالاخره انتظار به سر رسید، ساعت 5 صبح 8 مرداد تهران بودم، مامان گریه می کرد، می گفت از خوشحالیه. بعد از خوردن صبحونه (کله پاچه) که خونگی بود و به سفارش من، همگی خوابیدن جز من که خواب به چشام نمی اومد.
از بعداز ظهر تماسها و رفت و آمد ها شروع شد، هفته اول رو خونه نشین بودم؛ یواش یواش گشت و گذارها شروع شد…
دیدن کسانی که دوسشون داری چقدر لذت بخشه…
همینطور دیدن یاسمین دوست گلم بعد از سالها و سارا فسقلی برای اولین بار خیلی شیرین بود؛
یک سفر با دایی جان اینا رفتیم شمال، اگر از ترافیک رفت و برگشت که واقعاً خسته کننده بود، بگذریم؛ سفر خوبی بود.
روزها خیلی زود گذشت، تا جایی که وقت شد دوستانم رو دیدم و خیلی ها رو ندیده برگشتم.
شب آخر هم یک سری از دوستانم و آشنایان اومدن خونمون که چند ساعتی بیشتر کنار هم باشیم؛
بعد از رفتن مهمونها، دیگه وقتی برای خواب و استراحت نبود، وسایل رو بابا گذاشت تو ماشین؛
دیگه وقت خداحافظی با خونمون رو هم نداشتم، آخه قراره خرابش کنن و یه ساختمون نو جاش بسازن؛ چه لحظاتی، چه خاطراتی …
فرودگاه خیلی شلوغ بود، خداحافظیم خیلی کوتاه و دل کندن خیلی سخت، ولی باید می رفتم.
بعد از 45 روز خوشی و اینکه تمام مدت دورم شلوغ بود وقتی رسیدم خودمو خیلی تنها احساس کردم. چند روز اول حال خوبی نداشتم، از خودم می پرسیدم اینجا چه کار می کنم، حدود یک هفته ای طول کشید تا به موقعیت جدیدم عادت کردم…
فامیل و دوستان هم که مثل همیشه با محبتشون حسابی شرمنده کردن…
ای کاش ما آدمها قدر با هم بودن و کنار هم بودن رو می دونستیم… ای کاش.

پیوند پایدار نوشتن دیدگاه

کوچ پرنده های مهاجر

15/07/2011 at 7:46 ب.ظ. (از نویسندگان و شاعران ایران زمین)

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه‌های مهاجر زيباست
در نيم‌روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
- ميهن سيارشان –
از جعبه‌های کوچک و چوبی
در گوشه‌ی خيابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد:
ای کاش
ای کاش، آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها
- در جعبه‌های خاک-
يک روز می‌توانست
هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک

محمد رضا شفیعی کدکنی

پیوند پایدار نوشتن دیدگاه

Covoiturage

04/07/2011 at 12:31 ق.ظ. (روزهای دور از خانه D:)

یکی از سیستمهای حمل و نقل فرانسه (TGV) قطارهای سریع السیره با قیمتی نسبتاً بالا؛ اتوبوس و قطارهای عادی هم برای حمل و نقل داخل استانی استفاده می شن که از نظر قیمتی تفاوت چندانی با هم ندارن، برای همین مردم ترجیح میدن بجای اتوبوس از قطار استفاده کنن.
و اما Covoiturage سایت جالبی که اولین بار توسط یکی از دانشجوها به منظور جابجایی افراد، بویژه دانشجوها راه اندازی شد، با هزینه ای بمراتب کمتر از قطار و مورد استفاده ی اکثر مردم؛
یعنی اگر فردی برنامه ی سفر داشته باشه جزئیات سفر رو که شامل مشخصات فردی خود، تاریخ، ساعت، محل حرکت، نوع و مدل ماشین و کرایه و … ) روی سایت بصورت رایگان وارد می کنه و دیگران با فرد مورد نظر تماس می گیرن و هر دو از این مسیر سود می برن؛
من 3 بار از covoiturage استفاده کردم. دفعه ی اول یکمی ترسیدم، چون مسافر دیگه ای جز من نبود، ساعت 6 صبح یک روز پائیزی بود و راننده هم بجای اتوبان از جاده ای رفت که بنظرم ترسناک اومد؛ ازش پرسیدم:»از این مسیر می رین ؟» گفت: » برای اینکه عوارض اتوبان گرونه و هم حرکت تو یک مسیر مستقیم خسته کننده ست ولی پیج و خم جاده خیلی قشنگتره»، هوا که روشنتر شد خیال من هم راحت تر شد و به خیر و خوشی به مقصد رسیدم و بجای 10 یورو (با قطار) 2 یورو کرایه دادم. راننده پسر جوونی بود که طبق گفته ی خودش مهندس کامپیوتر بود و برای 8 یورو یعنی هر مسافر 2 یورو آگهی زده بود ولی از شانسش فقط 1 مسافر به پستش خورده بود.
دفعه دوم راننده خانم بود و 3 تا مسافر داشت مدام حال مسافرانش رو می پرسید و سعی می کرد مسافرانش راحت باشن، جالب این بود که همسرش برای اطمینان، خودش هماهنگی و تماس با مسافران رو انجام داده بود.
و دفعه سوم با دانشجوی دختری بودم که فقط 1 صندلی داشت، صندلی های عقب پر از وسیله بود و هزیته ی مسیر 4 یورو ولی از همون یک صندلی خالی هم می خواست استفاده کنه.
برام خیلی جالبه که 3-4 یورو هم براشون 3-4 یوروئه، حداقلش اینه که عوارض اتوبان رو از جیب خودشون پرداخت نمی کنن و این وسط مسافرها رو هم جا بجا می کنن. و به نظرم ناامن و خطرناک هم نیست.

پیوند پایدار 3 دیدگاه

آموزش اسکیت

02/05/2011 at 12:08 ق.ظ. (روزهای دور از خانه D:)

با شروع بهار من هم از هوای خوب استفاده کردم و بیشتر از خونه در اومدم و با دوستان بیشتری در تماس و رفت و آمد بودم؛
یکی از همین دوستان گرامی بود که تشویقم کرد به یادگیری اسکیت؛ بهش گفتم می ترسم بیافتم دست و پام بشکنه گفت با مچ بند و آرنج بند چیزی نمی شه؛ خودم هم دوست داشتم باد بگیرم. جلسه ی اول خیلی مواظبم بود ولی جلسه ی دوم بهم گفت دیگه خودت باید بری؛
یک لحضه ازم غافل شد و چون هنوز نمی تونستم ترمز کنم با دست چپم چنان زمینی خوردم که صدای شکستن دستم رو شنیدم،
دوستم خیلی هول شد زنگ زد آمبولانس، بردنم بیمارستان، با اینکه درد داشتم ولی آه و ناله و گریه و زاری نکردم،
اول گفتن سعی می کنیم استخون رو جا بندازیم اگر جواب نداد باید فردا عمل بشی،
بهم مورفین تزریق کردن و بعد گاز بی حس کننده برای استنشاق، احساس خفگی بهم دست داد، گاز رو برداشتم و شروع کردم به گریه کردن، کم کم بی حسی بهم غلبه کرد احساس کردم از زمین جدا شدم و به یک خلا و تاریکی رسیدم، فقط صدای بوق ممتد دستگاه رو می شنیدم؛ تجربه ی خیلی غریبی بود، تا حالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودم.
دوباره از دستم عکس انداختن، استخون کاملاً جا نیوفتاده بود، فقط به ساناز و فرد خبر دادم و با مسکن شب رو به صبح رسوندم و صبح بردنم برای عمل،
خیلی احساس غریبی کردم، برای خودم یکم گریه کردم؛
کامل بیهوشم نکردن، صداها رو می شنیدم، استخون شکسته شده رو با پلاتین به هم پیچ و مهره کردن؛
تو بیمارستان که بودم ساناز و فرد مرتب بهم سر زدن؛
سه روز بعد مرخص شدم، 2 شب رفتم پیش ساناز و فرد و بعد برگشتم خونه؛
من موندم و یه عالمه کار خونه (آشپزی، ظرف شستن، کارهای دانشگاه و بیرون) ولی نمی خواستم کم بیارم، همش پیش خودم آدمایی رو تجسم می کردم که اصلاً دست ندارن و چقدر قشنگ از پس همه ی کارهاشون بر می آن، به دوستای نزدیکم موضوع رو گفتم ولی نمی خواستم به خانوادم بگم.
منتها یک هفته بعد مامان اینا بهم گفتن بیا تو اینترنت ببینیمت، اول گفتیم و خندیدیم بعد گفتم یه چیزی می خوام بگم نترسین نگران نشین، ولی کاشکی نمی گفتم خیلی حال مامانم بد شد، تازه حرفی از پلاتین نزدم.
45 روز باید دستم تو گچ باشه، الان 23 روزش مونده
تا الان تحمل کردم و کارهامو انجام دادم امیدوارم از الان به بعد هم خدا بهم توانشو بده بتونم تحمل کنم؛
با بیمه ای که داشتم هزینه ای بابت عمل و بیمارستان پرداخت نکردم و رفتارشون هم مثل همیشه خوب بود.
خدارو شکر می کنم که بدتر از این پیش نیومد.

پیوند پایدار 4 دیدگاه

بیمه دانشجویی و صندوق کمک های خانوادگی

01/05/2011 at 10:45 ب.ظ. (روزهای دور از خانه D:)

وقتی برای سال تحصیلی 2011-2010 ثبت نام کردم چون سنم بالای 26 بود بیمه دانشجویی نشدم و معرفی ام کردن به بیمه تامین اجتماعی،
کارمند تامین اجتماعی هم بهم گفت باید 3 ماه از حضورم تو فرانسه بگذره بعد درخواست تشکیل پرونده بدم؛
منم که از سرما و زمستون اینجا خیلی می ترسیدم حسابی مواظب بودم سرما نخورم؛
( بیمه پایه 70 درصد هزینه های درمان رو پرداخت می کنه و برای 30 درصد دیگه شرکت های مختلف بیمه هستن با قیمت های مختلف)؛
بعد از 3 ماه رفتم برای تشکیل پرونده و از اونجایی که این نوع بیمه شامل دانشجوهای بالای 28 سال غیر شاغل هم می شه بدون پرداخت کوچکترین هزینه ای بیمه ی پایه و تکمیلی شدم؛
بعد از چند روز هم نامه برام فرستادن که چه روزی می تونی بیای یک چک کامل پزشکی بشی ؟
روزی که آزاد بودم رو اعلام کردم و رفتم، چیزی که برام جالب بود بعد از آزمایش خون، ازم پرسیدن چه نوع نوشیدنی می خوری ؟ و یک میز هم بود که روش یک سبد میوه و یک سبد کیک و بیسکوئیت بود،
از همه ی اینا گذشته برخورد خیلی خوب و روی بازشونه که کلی به آدم انرژی می ده؛

یکی دیگه از کارهای جالب دولت، کمک هزینه اجاره مسکن به دانشجوهاست که بر اساس متراژ خونه و تعداد نفرات از 30 تا 40 درصد متغیره و فرقی نداره دانشجوی فرانسوی باشی یا خارجی؛
واقعاً که دمشون گرم؛
اینقدر دولت مردمشون رو ساپورت می کنه که یه جورایی تنبل میشن، مثلاً قرارداد کاریشون که تموم می شه درخواست بیمه بیکاری می کنن و تا دو سه سال بخور و بخوابن و اگر کار دیگه ای هم این وسط انجام بدن، صداش رو در نمیارن تا مالیات ندن؛ ( به قول خودشون سیاه کار می کنن)
دوباره یک قرارداد کاری جدید، شاید تو یک شهر دیگه، و خیلی راحت محل زندگیشون رو عوض می کنن و و بعد از پایان قرارداد دوباره بیمه بیکاری و بخور بخواب؛

افراد کم در آمد فرانسوی تو خونه های دولتی زندگی می کنن که هزینه اجاره اش بالا نیست و مشمول مالیات و … نیستن و کلی برای خودشون حال می کنن؛
افراد پر در آمد هم که باید کلی مالیات بدن، اصلاً از این سیستم راضی نیستن، می گن افراد کم در آمد وضعشون از ما خیلی بهتره؛
و اکثراً سعی می کنن یه جوری از زیر بار مالیات در برن؛
ولی بازم دم دولتشون خیلی خیلی گرم
از ما که خیلی جلوترن.

پیوند پایدار 2 دیدگاه

باشگاه کوهنوردی …

25/03/2011 at 11:19 ب.ظ. (ایرانگردی)

سال سوم دانشگاه بودیم که از طرف دانشگاه بردنمون مشهد؛
بچه های کوپه ی ما خوب بودن، مشهد هم که رسیدیم با هم تو یک سوئیت بودیم؛
یادش بخیر اولین بار روشنک رو اونجا دیدم، ورودی سال 80 و هم رشته ی خودم، یه دختر خیلی شاد و پر انرژی که تو راه برگشت با هم خیلی جور شده بودیم و قطار رو گذاشته بودیم رو سرمون؛
وقتی با هم راجع به علایقمون صحبت کردیم و فهمید که به کوهنوردی علاقه دارم بهم گفت عضو یک باشگاه کوهنوردیه و قرار شد من رو هم باهاشون آشنا کنه؛
فکر می کنم هفته ی بعدش بود که با هم قرار کوه گذاشتیم دربند؛ (دلم برای دربند تنگ شد)
من با دختر دائیم، روشنک با دوستش و دو تا از بچه های بیستون؛ ما بقی اعضای باشگاه هم شیراز بودن؛
زمستون بود و برف خیلی خوبی اومده بود … از دربند به اوسون و از اونجا تا ایستگاه 5 توچال و برگشت با تله کابین…
برنامه خیلی خوبی بود؛ در واقع شروع آشناییم با کسانی که بعدها تبدیل شدن به دوستان خیلی صمیمیم که بیشترین زمان رو باهم می گذروندیم؛ یادش بخیر.
امیدوارم همیشه سبز باشند.

پیوند پایدار 2 دیدگاه

از نوروز 89 تا نوروز 90

19/03/2011 at 1:44 ق.ظ. (ایرانگردی)

پارسال نزدیکای عید، دختر عموم (خواهر کوچولوم که البته الان برای خودش خانمی شده) می دونست اگر تعطیلی گیر بیارم سریع با یک برنامه پرش کنم بهم زنگ زد و گفت جایی برنامه نذارم که قراره با همون اکیپ پارسال بریم شمال (منهای پسر عمم و دوستش)، نمک آبرود، ویلای یکی از دوستان …
منم گفتم ای به چشم،
فقط قرار بود خودومون هم خانوادگی با دائیم اینا بریم شمال؛

ترانه پارسال برای کنکور درس می خوند، عموم اینا می خواستن یه سفر دو سه روزه برن که دخملشون کمی استراحت کنه، برای همین دو سه روز قبل از سال تحویل راه افتادن که دوم سوم عید هم برگردن تهران؛ ولی من نمی خواستم برگردم تهران، قرار شد سوم به بعد به خانواده ی خودم ملحق شم؛
اون چند روز که هوا خیلی سرد بود و پشت سر هم بارون می بارید برای همین زیاد نمی شد رفت بیرون؛
یادش بخیر شبا چه پانتومیمی بازی می کردیم، قهقهه می زدیم … خیلی خیلی خوش گذشت؛
فقط موقع برگشتنه شدم رفیق نیمه راه، ولی دیگه چاره ای نداشتم؛
بدون مشکل رسیدم به محمود آباد و مابقی عید رو با خانواده گذروندم؛
اینقدر از بازی پانتومیم خوشم اومده بود که همه رو تا 4 صبح می شوندم به بازی،

دیروز یه تماس از مامان اینا داشتم گفت دارن با دایی اینا می رن شمال محمود آباد،
دلم برای خانواده ی داییم اینا هم خیلی تنگ شده؛
یعنی الان چکار دارن می کنن، هنوزم پانتومیم بازی می کنن ؟ ….
امیدوارم بهشون خیلی خیلی خوش بگذره

از عمو جان هم یک ایمیل داشتم، نوشته بود که دارن با خانواده ی … میرن شمال و امثال برای اولین بار، جای من تو جمعشون خالیه، آخه
برای ترانه خیلی خوشحالم چون امسال دیگه نگرانی بابت کنکور نداره؛
امیدوارم که به همشون خیلی خیلی خوش بگذره، و سال خیلی خوب و پر برکتی برای همه مردم و همینطور برای خانواده و اقوامم باشه.

پیوند پایدار نوشتن دیدگاه

بفرمائید شام

16/03/2011 at 7:37 ب.ظ. (اجتماعی)

چند وقت پیش خبر دار شدم یه شبکه جدید راه اندازی شده که خیلی هم طرفدار پیدا کرده، لذا یه جستجویی تو اینترنت کردم و کانال من و تو رو پیدا کردم.
نظر من رو هم جلب کرد تنوع موضوعاتش زیاده، منتها پخش مستقیم نداره و اگر بخواهی ویدئو ها رو ببینی مجبوری دونه دونه انتخاب کنی؛
یکی از برنامه هایی که نظرم رو جلب کرد بفرمائید شام بود،
برنامه یی کاملاً کپی شده از کانال ووکس آلمان که اون زمان بیننده ی پر و پا قرصش برنامه بودم.
غذاهایی که درست می کردن، چیدمان میز، نحوه ی پذیرایی، همه برام جالب بود، حتی تو فاصله ای که میزبان در حال حاضر کردن غذا بود مهمونها سری هم به اتاق ها و کمد و … می زدن؛
مسابقه از این قراره که از بین شرکت کننده ها 4 نفر که همدیگر رو از قبل نمی شناسن با هم رقابت می کنن و هر شب یک نفر میزبان سایرینه و باید با دستپخت، نحوه ی پذیرایی و سلیقه ای که بخرج می ده بالاترین امتیاز رو بدست بیاره و دست آخر 1000 پوند جایزه؛
دیشب مسابقه بین گروه دو این برنامه رو دیدم؛ دو تا آقا + دو تا خانم؛
اولش برام جالب بود بخصوص که گوینده برنامه هم راه به راه سوتی های افراد رو می گرفت و یه جاهایی اساساً حالگیری می کرد که به نظرم کاملاً بجا بود و گاهی اوقات هم حرفاش جنبه ی بی ادبانه به خود می گرفت؛
واااااااااااااااای که چقدر این مهمونها یه جاهایی ایرادهای بنی اسرائیلی از هم می گرفتن؛
از هر سه کلمه حرفی هم که می زدن 2 تاش انگلیسی بود، ( منظورم کلمات انگلیسی که خیلی تو زبان فارسی رواج پیدا کرده نیست که بهتره کمتر استفاده بشه، حتی یه موقعهایی که فردی از بچگی تو فرهنگ دیگه ای بزرگ شده معادل خیلی از کلمه ها رو نمیدونه)، ولی به نظر من، این شرکت کننده ها بیشتر برای کلاس گذاشتن مرتب از کلمات انگیسی استفاده می کردن.

گروه 18 که دیگه شاهکار بود 4 تا خانم که کم مونده بود بیفتن به جون هم و همدیگرو بزنن، معلوم نبود چشونه؟ از طرفی قربون صدقه ی هم می رفتن و تعارف تیکه پاره می کردن از طرف دیگه پشت سر هم عکس حرفها ی قبلی رو می زدن، یا سر میز غذا درجا می پریدن به میزبان که چرا فلان چیز رو اینطوری درست کردی؟؟؟ واقعــــــــاً که …… چی بگم؟
سختی مسابقه اینه که هر کسی یه سلبقه ای داره، یکی غذای چرب دوست داره یکی رژیمی
یکی شیرین یکی ترش ….
ولی جالب این بود که هر کسی ادعا می کرد حسابی خراب می کرد؛

وقتی اومدم اینجا و خبر آشناییم با یه خانم میانسال ایرانی رو به دوست گلم یاسمین دادم خیلی نگران شد و گفت تا می تونی با خارجی ها رفاقت و دوستی کن اما از ایرانی ها فاصله بگیر، جالا می فهمم چرا؟ چون خودش چند سالی از نزدیک رفتار ایرانی های مقیم انگلیس رو دیده بود؛ البته حتماً بینشون افراد خوبی هم پیدا می شن (امیدوارم)
ولی چرا اکثر ایرانی هایی که توی خارجن اینطوری میشن؟

پیوند پایدار 4 دیدگاه

یادی از نوروز 88

15/03/2011 at 1:06 ق.ظ. (ایرانگردی)


کمتر از یک هفته به سال نو مونده … چشمامو می بندم و تهران رو تصور می کنم، پر از هیاهو و جمعیت … همه در حال خرید و بدو بدو …
عالمی داشت روز های آخر سال؛ فروشنده ها، دو طرف پیاده روها بساطشون رو پهن می کردن و کلی باید نمک می ریختن تا نظر مردم رو جلب کنن. قشنگ تر از همه ماهی های قرمز بود که یکی دوساله اطلاع رسانی می کنن نخرید ….
من اینجا برای اولین بار تو عمرم عدس سبز کردم، و براش کلی هم ذوق داشتم. ماهی قرمز هم خریدم ، احساس اینکه بدونی غیر از خودت، موجود زنده ی دیگری هم تو اتاق هست رو دوست دارم، ما بقی ست هفت سین هم از ایران و از بابا و مامان گلم رسیده. دستشون درد نکنه
شنبه شب هم میریم گرونوبل تا تو جشن سال نو ایرانی ها شرکت کنیم (به امید خدا).
اما نوروز دو سال پیش چطور گذشت؟ دختر عموم گفت می خواهیم زمینی بریم ارمنستان، پایه ای ؟ منم گفتم: چرا که نه، 10 روزه پاسپورت گرفتم و شب چهارشنبه سوری رفتم خونشون … قرار بود ساعت 6 صبح دم آژانس باشیم… صبح خواب موندیم و با تاخیر رسیدیم ولی دم اتوبوس هم بیشتر از 1 ساعت معطل شدیم. اکیپ ما 10 نفره بود، دوستای خانوادگی عموم که دو تا دختر داشتن، پسر عمم با دوستش و ما؛
در کل دو تا اتوبوس بودیم.
اول بسم الله آقای میانسالی که متخصص پوست بود با پشت سریش که استاد دانشگاه بود دواش شد اونم سر صندلی …
دم مرز خیلی معطل شدیم، باید چمدونها رو از اتوبوس بیرون می آوردیم، بعد از کلی داستان، چمدون به دست و پیاده مرز رو رد می کردیم؛
عین فیلمهای جنگ جهانی؛
جاده ی ارمنستان هم خیلی باریک و ترسناک بود و هر دفعه که اتوبوس می خواست بپیچه منم باهاش پیچ می زدم؛
راهنمای ما یه پسر جوون بود که طبق گفته ی خودش اولین باری بود که مسافر می آورد ارمنستان، دیگه چه شود ؛
حدود ساعت 3 بعداز ظهر سال تحویل بود، ما با تاخیر رسیدیم ایروان، بافت شهر چنگی به دل نمی زد، پر از خونه های سازمانی، از هر بالکنی هم یه آنتن و بند لباس آویزون بود.
مدیر تور یه سالن کرایه کرده بود که سال تحویل رو اونجا جشن بگیریم ولی ما خیلی خسته تر از این حرفا بودیم، ترجیح می دادیم بریم هتل تا جشن، ولی قانعمون کردن که اول جشن بعد هتل … ما هم با همون شکل و قیافه خسته راهی جشن شدیم اتفاقاً خیلی هم بهمون خوش گذشت؛
دم سال تحویل دلم پیش خانوادم بود …
هتل ما «ماریوت» تو مرکز شهر بود و دور و برمون پر از فروشگاه های مختلف، این قسمت شهر ظاهراً از محله های خوبش بود.
دو تا دو تا اتاق گرفتیم، شب ها تا دیر وقت بیدار بودیم و صبح ها با صدای زنگ تلفن عموجان از خواب می پریدیم، بدو بدو حاضر می شدیم تا به صبحونه و برنامه ها برسیم؛
دو تا از معبدهای قدیمی رو دیدیم؛
فردای اون روز هم برای فرار از غر غر های دکتر ترجیح دادیم خودمون بریم بگردیم ولی با تور نباشیم؛
اون سال منصور، شهره و شهرام صولتی، افشین و … کنسرت داشتن و یکسریشون هم تو هتل ما بودن ….
برگشتمون هم خیلی تاریخی شد، نزدیکای مرز که رسیدیم جاده یخ بندون بود و اتوبوس ما بدون ایمنی و زنجیر چرخ … مصیبتها کشیدیم و مجبور شدیم شب رو تو شهر مرزی بمونیم، راننده ی طمعکار هم که تو ارمنستان گازوئیلش رو فروخته بود تو جلفا سوخت تموم کرد و حدود یکی دو ساعت تو جاده معطل شدیم.
و مسافر های خسته هر کدوم برای مدیر تور خط و نشون می کشیدن که «مگر به تهران نرسیم اولین کاری که می کنیم شکایت از توست».
در کل با همه داستانهاش که خیلی خوش گذشت چون اکیپ خودمون خیلی خوب بود.
یادش بخیر

پیوند پایدار 2 دیدگاه

Next page »

??????????

?? ?????? ??????? ?? ?? ???????? ??? ?????? ??????.